تبليغاتX
چند لحظه با من...

چند لحظه با من...

هر چيزي كه فكرش رو بكنيد اينجا پيدا ميشه. جوك و اس ام اس و همه جور عكس و...


شهر هرت جاییست که ...!


شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب ،

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد هم ديگه رو مي شناسن ،

شهر هرت جايي است که همه بدن مگر اينکه خلافش ثابت بشه ،

شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه :‌ دوباره لاف زدي؟؟

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند ،

شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند ،

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند ،

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند

اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند ،

شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر ،

شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت ،

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده

چند چادر برپا کرد ،

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند ،

شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است

و بهش مي گن مرواريد در صدف ،

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن

و پول تاکسيشونو در بيارن ،

شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازند ،

شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري ،

شهر هرت جاييه که موسيقی حرام است حرام ... ،

شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا ، خواهرا رو که نگاه مي کنن

ياد تختخواب مي افتن ،

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه ،

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه ،

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي ،

شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار ،

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي ،

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه ، ابلهانه و ... است ،

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ... ،

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني

مي گه : نمي دونم هر چي بابام بگه ،

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني

و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن ،

شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي .. ،

شهر هرت جاییست که پلیسش توی یک مهمونی برای ارشاد می ریزه ومهمونا رو

یکی یکی به اتهام شرکت در مراسم لهو و لعب دستگیر می کنه ،

شهر هرت جايي است که .......

خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست

نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 14:50 توسط lucifer| |

با درود....


بالاخره آزاد شدیم و بس.....

میریم توی کار صفا ، سیتی ، بندر.....


فعلا یک مطلب از استاد شهید «دکتر علی شرعتی» میگذارم ، تا بعد...


بای....


***



دکتر شریعتی :


اي‌ خداوند!


به‌ علماي‌ ما مسؤوليت

و به‌ عوام‌ ما علم‌

و به‌ مومنان‌ ما روشنايي‌

و به‌ روشنفكران‌ ما ايمان‌

و به‌ متعصبين‌ ما فهم‌ و به‌ فهميدگان‌ ما تعصب

و به‌ پيران‌ ما درک ‌

و به‌ جوانان‌ ما آگاهي‌

و به‌ اساتيد ما هدف‌ و به‌ دانشجويان‌ ما عقيده

‌و به‌ خفتگان‌ ما بيداري‌ و به بیداران ما‌ اراده

و به مبلغان ما حقیقت و به دينداران‌ ما درستی‌

و به‌ نويسندگان‌ ما تعهد

و به‌ هنرمندان‌ ما درد

و به‌ شاعران‌ ما شعور

و به‌ محققان‌ ما هدف‌

و به ‌ نشستگان‌ ما قيام‌

و به‌ راكدان‌ ما تكان‌ و به‌ مردگان‌ ما حيات‌

و به‌ كوران‌ ما نگاه‌

و به‌ خاموشان‌ ما فرياد

و به‌ فرقه‌هاي‌ ما وحدت‌

و به‌ حسودان‌ ما شفا و به‌ خودبينان‌ ما انصاف‌

و به‌ فحاشان‌ ما ادب‌

و به‌ مجاهدان‌ ما صبر

و به‌ مردم‌ ما خودآگاهي‌

و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصميم‌ و استعداد فداكاري‌ و شايستگي‌ نجات‌ و عزت‌ بخش



نظر فراموش نشه...

نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 0:45 توسط lucifer| |

سالها پیش از این زیر یک سنگ ،

 گوشه ای از زمین ،

من فقط یک کمی خاک بودم ، 

همین ،

یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی آسمان ها بود، 

آرزویش همیشه دیدن آخرین قله ی کهکشان بود،

 خاک هر شب دعا کرد ،

یک شب ،

آخر دعایش اثر کرد،

 یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا ،

تکه ای خاک برداشت ،

آسمان را در آن کاشت ، 

خاک را توی دستان خود ورز می داد ،

 روح خود را به او قرض می داد ،

 خاک در دست خدا نور شد ،

 پرگرفت از زمین دور شد .

راستی من همان خاک خوشبختم ، پس چرا گاهی از خدا دور هستم؟


نظر فراموش نشه...

نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 15:0 توسط lucifer| |