چند لحظه با من...
اگر دوست داری ، با من باش و چند لحظه ای رو با من سپری کن...
بي گمان آنشب كه دنيا آمدم ، آسمان هم مثل من افسرده بود ، ماه آذر ، اوج يأس و تيرگي ، گل نبود و برگ هم پژمرده بود ، چشم هاي پر زاشكم را ببين ، حاصل دلتنگي و افسردگيست ، خوب ميدانم كه روز مرگ من باز هم آسمان خواهد گريست ، ساكت و خاموش مدفون ميشوم ، هيچكس از خود نميپرسد كه كيست ... آنگاه بر سنگ مزار من بنويسيد ، آزرده دلي خفته در اين خلوت خاموش ، او زاده ي غم بود و ز غم هاي جهان گشته فراموش... خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند ، و دست منبسط نور روي شانه هاي آنهاست. نه وصل ممكن نيست ، هميشه فاصله اي هست ، دچار بايد بود ، وگرنه زمزمه ي حيرت ميان دو حرف ، حرام خواهد شد. و عشق... صداي فاصله هاست ، صداي فاصله هايي كه غرق ايهامند. نه ، صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند و با شنيدن يك هيچ ، مشوند ، كدر. هميشه عاشق تنهاست... ز هر جا بگذرد تابوت من ، فرياد بر خيزد ، چه سنگين ميرود ، اين مرده از بس آرزو دارد... نظر يادتون نره... نمي دانم چرا رفتي ؟ نظر يادتون نره... ندارم فرصتی تا لحظه ی مرگ بود بر شاخه هایم آخرین برگ نظر يادتون نره...




تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم
پس از يک جستجوي نقره اي
در کوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گل هايي که در تنهايي ام روييد ، با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمنّاي دلم گفتي
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشم هايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد
وا کردم
نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چرا ، شايد خطا کردم
و تو بي آن که فکر غربت چشمان من باشي
نمي دانم کجا ، تا کي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره
با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بال هايش غرق اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو
تمام هستي ام را از دست خواهد رفت
کسي حس کرد من بي تو
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد
کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آن که مي دانم تو هزگز ياد من را
با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام
برگرد !

تو پنداری که شب چشمم به خواب است
ندانی این جزیره غرق آبست
به حال گریه می خوانم خدا را
به حال دوست می جویم شما را
زبس دل سوی مردم کرده ام من
در این دنیا تو را گم کرده ام من
مرا در عاشقی بی تاب کردی
کجا هستی دلم را آب کردی
نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست
که پیش روی ما غمگین حصاریست
بود روز تو برای ما شب تار
صدایت می رسد از پشت دیوار
کلام نازنینت مهر جوش است
صدایت در لطافت چون سروش است
بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست
شب ما بهر تو همگام روز است
به وقت صبح تو ما را شب آید
در آن هنگامه جانم بر لب آید
کویرم من، تو گلشن باش ای یار
به تاریکی تو روشن بــاش ای یار 




