تبليغاتX
چند لحظه با من...

چند لحظه با من...

اگر دوست داری ، با من باش و چند لحظه ای رو با من سپری کن...


دقیقه های دلتنگ ، ثانیه های لبریز

صدای پای خش خش ، دختر برگ و پاییز

گل پونه های وحشی ، نسترنای بی تاب

نگاه آبی عشق ، دختر مهر و مهتاب

پنجره ها رو وا کن ، برگا شدن طلایی

تکیه بده به ابرا ، دلا شدن هوایی

با ریتم خیس بارون ، برقص میون باغچه

اُرکیده رو صدا کن ، برای خواب طاقچه

تو حسرت نگاتن ، پنجره ها ی دلتنگ

همنفس ی صداتن ، قناریای خوشرنگ

خورشید ماه مهری ، نارنجی و طلایی

زردی عطر لیمو ، تلخی آشنایی

چشمای جاده گریون ، صورت ی کوچه خیسه

ستاره تا ستاره ، شب از تو می نویسه

من بودم و تو بودی ، پرنده بود و پرواز

غزل ترانه می شد ، تو کوچه باغ آواز......

نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 14:5 توسط lucifer| |


بيا اي مرگ!

بنگر چه سان بي قرار و غمگينم.

بيا و مرا به بزم خود مهمان کن

بيا تا سر بر دامانت بگذارم و رهسپار ابديت شوم.

بودن را چه سود وقتي مرا پپيوندي با زندگي نيست؟

بيا اي مرگ!

روزگاريست که تو را مي طلبم و تو از من گريزاني

رحم بر ديدگان خونبارم کن، دل بر قلب پاره ام بسوزان

بيا اي مرگ و مرا به آسايش ابدي برسان

گناهم چيست که حتي تو هم از من گريزاني؟

فرشتگان همه خوابند وخدا هم روي ازاين بنده ي ناسپاسش برگردانده

بيا اي مرگ!

بيا که سراپا گناهم .بيا که غرق حسرت و آهم

شکستنم را ديدند، فريادم را شنيدند اما چشم فرو بستند ومرا نديدند.

بيا اي مرگ!

از اين زندگي سيرم، رهايم کن ميخواهم بميرم، من کنج اين قفس اسيرم

از خود بيزارم، سايه اي لرزان بر رخ ديوارم.



نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 18:41 توسط lucifer| |


خداوندا !

قسم بر پاکبازان، بلندآوازگان و سرفرازان

مرا زین خودپرستی ها رها کن

چنان اندیشه ای بر من عطا کن ،

که تقدیری کزان ناگزیرم ،  توانم جبر و قهرش را پذیرم

و یا عزمی چنان پیگیر بخشم، که نا تقدیر را تغییر بخشم

توانایی ده ای بانی تقدیر،

که بشناسم زهم تقدیر و تدبیر.

  خواجه عبدا... انصاری

نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 23:33 توسط lucifer| |



من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان
این دانا
این پیغمبر
چیزی از معجزه آنسوتر
در تکاپوهایش ره نبردست به اعجاز محبت
چه دلیلی دارد؟
چه دلیلی دارد،
که هنوز،
مهربانی را نشناخته است؟
و نمی داند در یک لبخند،
چه شگفتی ها پنهان است.
من بر آنم که در این دنیا
خوب بودن، به خدا، سهل ترین کار است.
و نمی دانم،
خوب بودن ، به خدا، سهل ترین کار است.
و نمی دانم،
که چرا انسان،
تا به این حد ،
با خوبی
بیگانه است
و همین درد مرا سخت می آزارد

فریدون مشیری


نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت 16:43 توسط lucifer| |

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

 
خدا گفت: پس می خواهی با من گفتگو کنی؟

گفتم: اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد ، وقت من ابدی است.
چه سوالاتی در ذهن داری ، که می خواهی از من بپرسی؟


چه چیز بیش از همه شما را
در مورد انسان متعجب می کند؟

 
خدا پاسخ داد . . .

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند

و بعد حسرت دوران کودکی را می خورد.


این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می کنند

و بعد پول شان را خرج حفظ سلامتی می کنند.

 
این که با نگرانی نسبت به آینده

زمان حال فراموش شان می شود.

آن چنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.

 

این که چنان زندگی می کنند

که گویی هرگز نخواهند مرد

و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

 

خداوند دست های مرا گرفت

و مدتی هر دو ساکت ماندیم.
.
.
.
بعد پرسیدم . . .

به عنوان خالق انسان ها،

می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی بگیرند؟

 

خدا با لبخند پاسخ داد،

یادبگیرند که نمی توان دیگران را

مجبور به دوست داشتن خود کرد.

اما می توان محبوب دیگران شد.

 

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

 

یادبگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد،

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

 

یادبگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم

زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم،

ایجاد کنیم و سال ها وقت لازم خواهد بود تا

آن زخم التیام یابد.

با بخشیدن، بخشش یادبگیرند.

 

یادبگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاً دوست دارند

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.

 

یادبگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد

نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

 

یادبگیرند که همیشه کافی نیست دیگران

آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

 

و یادبگیرند که من اینجا هستم.

همیشه.

 

ریتا استریکلند

نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 10:3 توسط lucifer| |


شهر هرت جاییست که ...!


شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب ،

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد هم ديگه رو مي شناسن ،

شهر هرت جايي است که همه بدن مگر اينکه خلافش ثابت بشه ،

شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه :‌ دوباره لاف زدي؟؟

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند ،

شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند ،

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند ،

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند

اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند ،

شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر ،

شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت ،

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده

چند چادر برپا کرد ،

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند ،

شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است

و بهش مي گن مرواريد در صدف ،

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن

و پول تاکسيشونو در بيارن ،

شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازند ،

شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري ،

شهر هرت جاييه که موسيقی حرام است حرام ... ،

شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا ، خواهرا رو که نگاه مي کنن

ياد تختخواب مي افتن ،

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه ،

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه ،

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي ،

شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار ،

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي ،

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه ، ابلهانه و ... است ،

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ... ،

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني

مي گه : نمي دونم هر چي بابام بگه ،

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني

و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن ،

شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي .. ،

شهر هرت جاییست که پلیسش توی یک مهمونی برای ارشاد می ریزه ومهمونا رو

یکی یکی به اتهام شرکت در مراسم لهو و لعب دستگیر می کنه ،

شهر هرت جايي است که .......

خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست

نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 14:50 توسط lucifer| |

با درود....


بالاخره آزاد شدیم و بس.....

میریم توی کار صفا ، سیتی ، بندر.....


فعلا یک مطلب از استاد شهید «دکتر علی شرعتی» میگذارم ، تا بعد...


بای....


***



دکتر شریعتی :


اي‌ خداوند!


به‌ علماي‌ ما مسؤوليت

و به‌ عوام‌ ما علم‌

و به‌ مومنان‌ ما روشنايي‌

و به‌ روشنفكران‌ ما ايمان‌

و به‌ متعصبين‌ ما فهم‌ و به‌ فهميدگان‌ ما تعصب

و به‌ پيران‌ ما درک ‌

و به‌ جوانان‌ ما آگاهي‌

و به‌ اساتيد ما هدف‌ و به‌ دانشجويان‌ ما عقيده

‌و به‌ خفتگان‌ ما بيداري‌ و به بیداران ما‌ اراده

و به مبلغان ما حقیقت و به دينداران‌ ما درستی‌

و به‌ نويسندگان‌ ما تعهد

و به‌ هنرمندان‌ ما درد

و به‌ شاعران‌ ما شعور

و به‌ محققان‌ ما هدف‌

و به ‌ نشستگان‌ ما قيام‌

و به‌ راكدان‌ ما تكان‌ و به‌ مردگان‌ ما حيات‌

و به‌ كوران‌ ما نگاه‌

و به‌ خاموشان‌ ما فرياد

و به‌ فرقه‌هاي‌ ما وحدت‌

و به‌ حسودان‌ ما شفا و به‌ خودبينان‌ ما انصاف‌

و به‌ فحاشان‌ ما ادب‌

و به‌ مجاهدان‌ ما صبر

و به‌ مردم‌ ما خودآگاهي‌

و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصميم‌ و استعداد فداكاري‌ و شايستگي‌ نجات‌ و عزت‌ بخش



نظر فراموش نشه...

نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 0:45 توسط lucifer| |