تبليغاتX
چند لحظه با من...

چند لحظه با من...

اگر دوست داری ، با من باش و چند لحظه ای رو با من سپری کن...

( پدر ، مادر، ما متهميم )



دين « نه »




تو دين « نه » به من دادي ، پدر ، مادر ! من دختر تو بودم ، راه هاي را كه به من نشان دادي ، پيشنهادهايي كه داشتي ، شكل زندگي و ارزش هاي اخلاقي يي كه به من ارائه كردي ، اين است : نرو ، نكن ، نبين ، نگو ، نفهم ، احساس نكن ، ننويس ، نخوان ، نه ، نه ، نه و ... اينكه همه اش نه شد ، من به دنبال دين آري هستم كه به من نشان بدهد كه چه بكن ، چه بخوان و چه بفهم !

به قول يكي از نويسندگان : « واي به حال ديني كه نه در آن بيشتر است از آري » و از تو من يك آري نشنيده ام .




كتابي براي نخواندن ! قرآني كه تو به آن معتقدي به چه كار ما مي آيد ؟ من نمي دانم در آن چه هست و تو خودت هم نمي داني تويش چيست ؟ از اين جهت من كافر توي مومن هر دويمان هم درس هستيم ، منتهي من با آن كار ندارم – چون كتابي كه به درد خواندن نخورد به چه درد مي خورد ؟ اما تو مرتب مي چسبانيش به چشمت و سينه ات ، به پهلويت ، به قنداق بچه ات و به بازوي داداشت و به بالش مريضت تا آن جا كه من ديده ام اين كتاب براي تو فقط مصرفش هميشه اين بوده كه : وقتي كه از خانه ات بيرون مي آيي ، چند جمله از آن را به قفل در خانه ات پف كني ، من يك قفل فني و محكمي مي خرم كه اصلا احتياج به پف نداشته باشد ، با تكنيك بسته شود نه با پف ! تو براي سلامت و مصونيت جمله هايي از آن را دور خودت پف مي كني يا نسخه هايي از آن را به آستر جليقه ات مي دوزي يا به گردن گاوت مي آويزي ! من مي روم واكسن ميزنم و از دكتر متخصص نسخه دوا مي گيرم بنابراين به « قرآن تو » نيازي ندارم !

تو با آن استخاره مي كني به جاي « انتخاب » و « تصميم » ، « عمل » و « قضاوت » و « فهميدن » و « انديشيدن » ... كه كار انسان و ارزش امتياز انسان است – با كتاب يك نوع شير يا خط بازي مي كني و لاتاري و بخت آزمايي مي كني ، من - فرزند تو – با اينكه به وحي عقيده ندارم حاضر نيستم تا اين حد به قرآن اهانت كنم ، به هر حال اين يك كتاب است « قرآن تو » « كتاب هدايت » است آن را « مي خوانم » تا ، با انديشيدن و فهميدن نوشته هاي آن ، راه خوب و بد و متوسط را در زندگي پيدا كنم نه با استخاره ! چشم هايم را باز مي كنم و متنش را مي گشايم و به دنبال مطلبي مي گردم تا ببينم كه چه گفته است ، نه اينكه چشمهايم را ببندم و شانسي و تصادفي لايش را باز كنم و جمله يا كلمه ي اول بالاي صفحه راست را تماشا كنم كه چه نوشته است ؟ و بعد طبق آن در كار خودم تصميم بگيرم و درباره ي مسئله اي يا شخصي قضاوت كنم !

پدرجان ، من يك دانشجويم ، اگر كسي با جزوه درسي ام چنين بازي هايي كند اوقاتم تلخ مي شود ! پس اگر من كتابي را كه به درد خواندن نمي خورد – ولو نويسنده اش به قول تو خود خدا باشد – رها كردم و به جاي آن كتاب هايي را گرفتم كه به درد خواندن مي خورد ، اوقاتت تلخ نشود !

«شهيد ، دكتر علي شريعتي»


بعد از مدت ها قصد دارم دوباره وبلاگ رو فعال كنم.

يك سري تغييرات جزئي هم داشتيم و خواهيم داشت.. الان ديگه فقط خودم نويسنده ي سايتم .

ميخوام چنتا موضوع ديگه اضافه كنم ، مثل دانلود كليپ و فيلم و ....

دنبال يك قالب قشنگ هم ميگردم ، سراغ داشتين بگيد.

همين ديگه...


Good Luck...Bye..
نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 18:22 توسط lucifer| |


در حضور خارها هم مي شود يك ياس بود

 
در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود

 

ميشود حتي براي ديدن پروانه ها

 
شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود

 

دست در دست پرنده بال در بال نسيم

 
ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود

 

كاش مي شد حرفي از "كاش مي شد"هم نبود
 

هرچه بود احساس بود و عشق بود و ياس بود...

نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 0:3 توسط lucifer| |
.

.

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد...

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد...

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد...

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد...

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد...

خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد

به او که عاشق او بودم زیان برسد...

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!

نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 23:3 توسط lucifer| |

اشکی دگر ندارم خندیدنم به زور است


نفرین به هر چه قسمت چشمِ دلم چه کور است


بر دل گفته بودم دل به کسی نبندد


گوشی که بشنود کو ؟ این دل چه بی شعور است


مُردم گریه کردم تا حد جان سپردن.... گویی دوا ندارد


از عشق نا امیدم تا کی دلم بسوزد؟


گویی غم تو با من همزاد و جفتُ جور است


در آسمان قلبم دیگر ستاره ای نیست


تنها دعای این دل یک مرگ سوت و کور است...

نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 15:14 توسط lucifer| |

دقیقه های دلتنگ ، ثانیه های لبریز

صدای پای خش خش ، دختر برگ و پاییز

گل پونه های وحشی ، نسترنای بی تاب

نگاه آبی عشق ، دختر مهر و مهتاب

پنجره ها رو وا کن ، برگا شدن طلایی

تکیه بده به ابرا ، دلا شدن هوایی

با ریتم خیس بارون ، برقص میون باغچه

اُرکیده رو صدا کن ، برای خواب طاقچه

تو حسرت نگاتن ، پنجره ها ی دلتنگ

همنفس ی صداتن ، قناریای خوشرنگ

خورشید ماه مهری ، نارنجی و طلایی

زردی عطر لیمو ، تلخی آشنایی

چشمای جاده گریون ، صورت ی کوچه خیسه

ستاره تا ستاره ، شب از تو می نویسه

من بودم و تو بودی ، پرنده بود و پرواز

غزل ترانه می شد ، تو کوچه باغ آواز......

نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 14:5 توسط lucifer| |


بيا اي مرگ!

بنگر چه سان بي قرار و غمگينم.

بيا و مرا به بزم خود مهمان کن

بيا تا سر بر دامانت بگذارم و رهسپار ابديت شوم.

بودن را چه سود وقتي مرا پپيوندي با زندگي نيست؟

بيا اي مرگ!

روزگاريست که تو را مي طلبم و تو از من گريزاني

رحم بر ديدگان خونبارم کن، دل بر قلب پاره ام بسوزان

بيا اي مرگ و مرا به آسايش ابدي برسان

گناهم چيست که حتي تو هم از من گريزاني؟

فرشتگان همه خوابند وخدا هم روي ازاين بنده ي ناسپاسش برگردانده

بيا اي مرگ!

بيا که سراپا گناهم .بيا که غرق حسرت و آهم

شکستنم را ديدند، فريادم را شنيدند اما چشم فرو بستند ومرا نديدند.

بيا اي مرگ!

از اين زندگي سيرم، رهايم کن ميخواهم بميرم، من کنج اين قفس اسيرم

از خود بيزارم، سايه اي لرزان بر رخ ديوارم.



نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 18:41 توسط lucifer| |


خداوندا !

قسم بر پاکبازان، بلندآوازگان و سرفرازان

مرا زین خودپرستی ها رها کن

چنان اندیشه ای بر من عطا کن ،

که تقدیری کزان ناگزیرم ،  توانم جبر و قهرش را پذیرم

و یا عزمی چنان پیگیر بخشم، که نا تقدیر را تغییر بخشم

توانایی ده ای بانی تقدیر،

که بشناسم زهم تقدیر و تدبیر.

  خواجه عبدا... انصاری

نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 23:33 توسط lucifer| |

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.

 
خدا گفت: پس می خواهی با من گفتگو کنی؟

گفتم: اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد ، وقت من ابدی است.
چه سوالاتی در ذهن داری ، که می خواهی از من بپرسی؟


چه چیز بیش از همه شما را
در مورد انسان متعجب می کند؟

 
خدا پاسخ داد . . .

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند

و بعد حسرت دوران کودکی را می خورد.


این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می کنند

و بعد پول شان را خرج حفظ سلامتی می کنند.

 
این که با نگرانی نسبت به آینده

زمان حال فراموش شان می شود.

آن چنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال.

 

این که چنان زندگی می کنند

که گویی هرگز نخواهند مرد

و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.

 

خداوند دست های مرا گرفت

و مدتی هر دو ساکت ماندیم.
.
.
.
بعد پرسیدم . . .

به عنوان خالق انسان ها،

می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی بگیرند؟

 

خدا با لبخند پاسخ داد،

یادبگیرند که نمی توان دیگران را

مجبور به دوست داشتن خود کرد.

اما می توان محبوب دیگران شد.

 

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

 

یادبگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد،

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

 

یادبگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم

زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم،

ایجاد کنیم و سال ها وقت لازم خواهد بود تا

آن زخم التیام یابد.

با بخشیدن، بخشش یادبگیرند.

 

یادبگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاً دوست دارند

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.

 

یادبگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد

نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.

 

یادبگیرند که همیشه کافی نیست دیگران

آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.

 

و یادبگیرند که من اینجا هستم.

همیشه.

 

ریتا استریکلند

نوشته شده در یکشنبه 14 تیر1388ساعت 10:3 توسط lucifer| |


شهر هرت جاییست که ...!


شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب ،

شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد هم ديگه رو مي شناسن ،

شهر هرت جايي است که همه بدن مگر اينکه خلافش ثابت بشه ،

شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه :‌ دوباره لاف زدي؟؟

شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند ،

شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند ،

شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند ،

شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند

اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند ،

شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر ،

شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت ،

شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده

چند چادر برپا کرد ،

شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند ،

شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است

و بهش مي گن مرواريد در صدف ،

شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن

و پول تاکسيشونو در بيارن ،

شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازند ،

شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري ،

شهر هرت جاييه که موسيقی حرام است حرام ... ،

شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا ، خواهرا رو که نگاه مي کنن

ياد تختخواب مي افتن ،

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه ،

شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه ،

شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي ،

شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار ،

شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي ،

شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه ، ابلهانه و ... است ،

شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ... ،

شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني

مي گه : نمي دونم هر چي بابام بگه ،

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر ر و دعوت مي کني

و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن ،

شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي .. ،

شهر هرت جاییست که پلیسش توی یک مهمونی برای ارشاد می ریزه ومهمونا رو

یکی یکی به اتهام شرکت در مراسم لهو و لعب دستگیر می کنه ،

شهر هرت جايي است که .......

خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست

نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 14:50 توسط lucifer| |

با درود....


بالاخره آزاد شدیم و بس.....

میریم توی کار صفا ، سیتی ، بندر.....


فعلا یک مطلب از استاد شهید «دکتر علی شرعتی» میگذارم ، تا بعد...


بای....


***



دکتر شریعتی :


اي‌ خداوند!


به‌ علماي‌ ما مسؤوليت

و به‌ عوام‌ ما علم‌

و به‌ مومنان‌ ما روشنايي‌

و به‌ روشنفكران‌ ما ايمان‌

و به‌ متعصبين‌ ما فهم‌ و به‌ فهميدگان‌ ما تعصب

و به‌ پيران‌ ما درک ‌

و به‌ جوانان‌ ما آگاهي‌

و به‌ اساتيد ما هدف‌ و به‌ دانشجويان‌ ما عقيده

‌و به‌ خفتگان‌ ما بيداري‌ و به بیداران ما‌ اراده

و به مبلغان ما حقیقت و به دينداران‌ ما درستی‌

و به‌ نويسندگان‌ ما تعهد

و به‌ هنرمندان‌ ما درد

و به‌ شاعران‌ ما شعور

و به‌ محققان‌ ما هدف‌

و به ‌ نشستگان‌ ما قيام‌

و به‌ راكدان‌ ما تكان‌ و به‌ مردگان‌ ما حيات‌

و به‌ كوران‌ ما نگاه‌

و به‌ خاموشان‌ ما فرياد

و به‌ فرقه‌هاي‌ ما وحدت‌

و به‌ حسودان‌ ما شفا و به‌ خودبينان‌ ما انصاف‌

و به‌ فحاشان‌ ما ادب‌

و به‌ مجاهدان‌ ما صبر

و به‌ مردم‌ ما خودآگاهي‌

و به‌ همه‌ ملت‌ ما همت‌ تصميم‌ و استعداد فداكاري‌ و شايستگي‌ نجات‌ و عزت‌ بخش



نظر فراموش نشه...

نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 0:45 توسط lucifer| |

سالها پیش از این زیر یک سنگ ،

 گوشه ای از زمین ،

من فقط یک کمی خاک بودم ، 

همین ،

یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی آسمان ها بود، 

آرزویش همیشه دیدن آخرین قله ی کهکشان بود،

 خاک هر شب دعا کرد ،

یک شب ،

آخر دعایش اثر کرد،

 یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا ،

تکه ای خاک برداشت ،

آسمان را در آن کاشت ، 

خاک را توی دستان خود ورز می داد ،

 روح خود را به او قرض می داد ،

 خاک در دست خدا نور شد ،

 پرگرفت از زمین دور شد .

راستی من همان خاک خوشبختم ، پس چرا گاهی از خدا دور هستم؟


نظر فراموش نشه...

نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 15:0 توسط lucifer| |

***

نظرتون رو در مورد قالب جدید بگید...

***


ادامه ی این بخش ، حیفم اومد نظرامشون اینجا ، واقعا مفید هستند..


مطالب زیر قابل توجه و تامل برانگیز هستند.

۲۱ – تجربیات شما، تجربیات شما هستند؛ شخصیت شما نیستند.

۲۲ – فرض کردن‏ها از تنبلی ما در جستجوی حقیقت سرچشمه می‏گیرند.

۲۳ – هیچ کس به طور کامل بی‏طرف نیست.

۲۴ – خانوادۀ ما تنها جایی نیست که ما در آن متولد شده‏ایم؛ گاهی یک دست باز و رویی گشاده نیز ما را متولد می‏کند.

۲۵ – شما همیشه راه درست را نمی‏پیمایید.

۲۶ – فروتنی و تواضع، در واقع توانایی پذیرفتن خطاست.

۲۷ – توانایی یک مرد آن چیزی نیست که در جیبش دارد، بلکه آن است که بر دوشش دارد.

۲۸ – اگر شما یک قدم مثبت بردارید، کائنات ۱۰۰ قدم به سمت شما می‏آیند.

۲۹ – اگر می‏خواهید بدیها سرتان نیاید، نخواهید سر دیگران آید.

۳۰ – اگر می‏خواهید با حقیقت سر و کار نداشته باشید، همیشه در خیالات خود گم هستید.

۳۱ – فخرفروشی لباسی است که فقط تن احمقان می‏شود.

۳۲ – کسی که از همه بیشتر می‏داند، معمولا همان کسی است که کمتر حرف می‏زند.

۳۳ – هر کسی سزاوار ارزشمند شدن و معشوق دیگران بودن است.

۳۴ – هیچ کس جواب نهایی را به شما نخواهد داد، مگر خودتان.

۳۵ – شما تنها با ابزاری که دارید می‏توانید عمل کنید، پس به دنبال ابزار جدید وقت خود را تلف نکنید

۳۶ – اگر  خطاهای خود را خطا در نظر نگیریم، آنگاه با هر خطا راهی اشتباه را کشف کرده‏ایم.

۳۷ – این انسانها هستند که به زندگی معنا می‏دهند و نه اشیاء.

۳۸ – همیشه سوالاتی هستند که جوابشان ناپیداست و بزودی جوابشان پیدا خواهد شد.

۳۹ – در حال حاضر نه آینده وجود دارد و نه گذشته، زندگی جاریست.

۴۰– اگر بخواهید، اسکلت همیشه در کنج کمد منتظر شماست تا شما را بخورد.

۴۱ – وقتی صحبت می‏کنیم، صدای هیچ کس را نمی‏شنویم.

۴۲ – والدین نباید کوچکترها را در برابر تصمیمات زندگی مسئول بدانند.

۴۳ – اینکه پدران ما چه کاره بوده‏اند مهم نیست، مهم این است که ما چه خواهیم کرد و چه خواهیم شد.

۴۴ – اگر فکر می‏کنید که باید همین الآن بگویید، پس بگویید و اگر می دانید که باید کاری را الآن انجام دهید، پس انجام دهید.

۴۵ – هر تغییری نیاز به حرکت دارد.

۴۶ – کمک دیگران به معنای انجام تمام و کمال کار ما نیست.

۴۷ – اینطور نیست که هر کسی شما را دوست بدارد ولی شما می‏توانید هر کسی را دوست داشته باشید.

۴۸ – اگر کاری را همیشه برای کسی انجام دادید، او هرگز آن کار را یاد نخواهد گرفت.

۴۹ – هیچ چیز بیشتر از خنده مسری و واگیردار نیست.

۵۰ – بهترین هدیه‏ای که می‏توان به دیگران داد، وقت و صبر خودمان است.


منبع :‌ شطرنج عشق

نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 15:19 توسط lucifer| |

مطالب زیر قابل توجه و تامل برانگیز هستند.

آیا میدانید که:

۱ – افرادی که بیشترین وقت خود را صرف زندگی دیگران می‏کنند (مشاوره، راهنمایی و …)، از رسیدن به زندگی خود باز می‏مانند.

۲ – کسانی که می‏گویند “من نباید این راز را فاش کنم اما فقط به تو می‏گویم” دقیقا راز شما را نیز به همین صورت برای دیگران بازگو می‏نمایند.

۳ – گفتن حقیقت مهم است؛ این مهم نیست که ما راست می‏گوییم و دیگران اشتباه می‏کنند.

۴ – هیچ هدفی بدون طی کردن مسیر و راه آن دست یافتنی نیست.

۵ – کسانی که سر خود را مانند کبک در برف فرو می‏برند در واقع لگد دیگران را به جان می‏خرند.

۶ – آنچه که در ظاهر هر شخص می‏بینیم، به ندرت دقیقا همان چیزی است که آن شخص واقعا هست.

۷ – جرات و شهامت این نیست که روبروی شیر بایستیم بلکه این است که بفهمیم چطور می‏توان از شر او جان سالم بدر برد.

۸ – ما از همان اول پدر و مادر زاده نشده‏ایم، بلکه باید بیاموزیم که چطور می‏توان پدر و مادر بود.

۹ – کلماتی که بر زبان جاری می‏گردند، قدرت خود را از ما گرفته‏اند – آنها از خود هیچ قدرتی ندارند.

۱۰ – افراد خردمند در سکوت به سر می‏برند تا بیش از هر چیز صدای تمنای خود را بشنوند.

۱۱ – فرشته ها به زمین نمی‏آیند تا ببینند ما چه می‏کنیم بلکه می‏آیند تا به ما بگویند چه کار بهتر است انجام دهیم.

۱۲ – هیچ چیز مانند ارتباط و وابستگی با دیگران، با تمام وجود، به درد انسان نمی‏خورد.

۱۳ – در واقع ما هیچ چیز را کنترل نمی‏کنیم مگر رفتار و کردار و تصمیمات خودمان.

۱۴ – هیچ کس نمی‏تواند ما را شاد کند جز خودمان. (اگر بخواهیم)

۱۵ – این یک اشتباه بزرگ است اگر از تجربیات خود درس نگیریم.

۱۶ – من هیچ چیز نمی‏دانم، به من بیاموزید؛ من هیچ چیز نمی‏شنوم، به من بگویید؛ من هیچ چیز نخواهم دید، به من نشان دهید – ما با هم پیروزیم.

۱۷ – پشیمانی از آن دسته چیزهایی است که ما به اشتباه آن را انتخاب می‏کنیم.

۱۸ – آنچه در قلب خود می‏پرورانیم، همان است که در زندگی آن دنیا در دستان خود داریم.

۱۹ – تنها به این دلیل که بذری را که کاشته ایم نمی‏بینیم، نمی توانیم بگوییم چیزی از اینجا بیرون نمی‏آید.

۲۰ – جنسیت واقعی وجود ندارد. هر کسی قسمتی از روحیات جنس مخالف را در خود دارد.


منبع :‌ شطرنج عشق

نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 2:24 توسط lucifer| |
/* /*]]>*/ در پهنای بی کرانه تفکر از خویش به کیش خواهم رسید تا از دالان پرخروش محبت اب حضور را برداشت کنم و در این میان جبیره ی فراق را بر دل خواهم زد و به مثال چوک و هزاردستان در بهشت اشتیاق نغمه ی اشنایی را سر خواهم داد و با گامهای سره به دنبال تلالو زرنگار انتظار از پل جنون راهی جزیره مجنون خواهم گشت و سوار بر بادهای بی اقلیم حماسی از کنار پنجره های تجلی به سوی دیار تحیر کوچ خواهم نمود و توشه ره را در کوله پشتی معراج از خلعت فنا؛ خوشه معنا و اب استغنا پر خواهم داشت تا حماسه ی جود الهی را با نگاهی فارغ از نگاه جمادی احساس نمایم و در این حال فضاله ی قدح را به رسم رندانگی در کیش عروج خواهم نوشید و به مثال عشاقان دیار وصل در گود کارزار الهی کباده ی مستی خواهم زد و فریاد هستی . تا شاید بدین سان سرسرای هبوط را جانی دوباره بخشم و کویر دل را در مسلخ عشق قربانی نمایم و طاق اسمان جاودانگی را با نقش تحیر ازین بندم و اذان عشق را در وقت ایمان جاری سازم تا صور منیع راحله ی تحول را با چشم دل احساس نمایم و به سهای اکبر در اسمان کرامات خداوند بالباب بدل گردم...  
نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 13:34 توسط lucifer| |
سلام..

یه مطلب قدیمی از خودم...

همین.

کوتاه و مختصر ....

بابای.



اينجا هوا ابريست / آنجا را نميدانم

اينجا شده پاييز / آنجا را نميدانم

اينجا دل از سنگ است / آنجا را نميدانم

اينجا قلب ها خاليست / آنجا را نميدانم

اينجا همه اش جنگ است / آنجا را نميدانم

اينجا فقط رنج است / آنجا را نميدانم

اينجا گلو خشك است / آنجا را نميدانم

اينجا محبت فصليست / آنجا را نميدانم

اينجا عاشقي فريب است / آنجا را نميدانم

اينجا معشوق غريب است / آنجا را نميدانم

اينجا سوت و كور است / آنجا را نميدانم

* چراغ خانه كور است / آنجا را نميدانم

اينجا پر از درد است / آنجا را نميدانم

اينجا وفا كوتاه است / آنجا را نميدانم

اينجا صداقت دروغ است / آنجا را نميدانم

اينجا حسادت بسيار است / آنجا را نميدانم

اينجا صميميت مرده است / آنجا را نميدانم

اينجا بخشش اندك است / آنجا را نميدانم

اينجا ثروت با زجر است / آنجا را نميدانم

اينجا برادري مرده است / آنجا را نميدانم

اينجا زندگي سخت است / آنجا را نميدانم

اينجا فقط فقر است / آنجا را نميدانم

اينجا نان شب داشتن هم سخت است / آنجا را نميدانم

* زندگي بخاطر پول است / آنجا را نميدانم

اينجا عبادت ننگ است / آنجا را نميدانم

اينجا با خدا جنگ است / آنجا را نميدانم

اينجا خواندن نماز تظاهر است / آنجا را نميدانم

اينجا مسجد رفتن هم اتفاقي است / آنجا را نميدانم

اينجا موعظه ها هم كشك است / آنجا را نميدانم

اينجا خواندن قرآن ز اجبار است / آنجا را نميدانم

اينجا موعود از ياد رفته است / آنجا را نميدانم

اينجا دعا كردن نيرنگ است / آنجا را نميدانم

اينجا كردار زشت بسيار است / آنجا را نميدانم

اينجا محرمش هم با رياست / آنجا را نميدانم

اينجا پايان عرش كبرياست / آنجا را نميدانم

اينجا خدا پول است / آنجا را نميدانم

* دل من پر از خون است / آنجا را نميدانم

اينجا قدرت طلبي با زور است / آنجا را نميدانم

اينجا كشتن جزو امور است / آنجا را نميدانم

اينجا رياست با پول است / آنجا را نميدانم

اينجا سر ها پر از نيرنگ است / آنجا را نميدانم

اينجا افكار مغشوش است / آنجا را نميدانم

اينجا آزادي ممنوع است / آنجا را نميدانم

اينجا صلح هم با دروغ است / آنجا را نميدانم

اينجا آشتي بالاجبار است / آنجا را نميدانم

اينجا سخن گفتن جرم است / آنجا را نميدانم

اينجا عدالتش هم با زور است / آنجا را نميدانم

اينجا حقيقت پنهان است / آنجا را نميدانم

* از پشت خنجر زدن مرسوم است / آنجا را نميدانم

راستي . . .

اينجا اينچنين است / آنجا كجاست كه من نميدانم .


*****************


راستی قهرمانی استقلال هم مبارک.....


نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 20:35 توسط lucifer| |


 



بي گمان آنشب كه دنيا آمدم ،


آسمان هم مثل من افسرده بود ،


ماه آذر ، اوج يأس و تيرگي ،


گل نبود و برگ هم پژمرده بود ،


چشم هاي پر زاشكم را ببين ،


حاصل دلتنگي و افسردگيست ،


خوب ميدانم كه روز مرگ من باز هم آسمان خواهد گريست ،


ساكت و خاموش مدفون ميشوم ،


هيچكس از خود نميپرسد كه كيست ...


آنگاه بر سنگ مزار من بنويسيد ،


آزرده دلي خفته در اين خلوت خاموش ،


او زاده ي غم بود و ز غم هاي جهان


گشته فراموش...





خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند ،

و دست منبسط نور روي شانه هاي آنهاست.


نه وصل ممكن نيست ، هميشه فاصله اي هست ،

دچار بايد بود ،

وگرنه

زمزمه ي حيرت ميان دو حرف ، حرام خواهد شد.


و عشق...

صداي فاصله هاست ، صداي فاصله هايي

كه غرق ايهامند.


نه ،

صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند و با شنيدن

يك هيچ ،

مشوند ، كدر.


هميشه عاشق تنهاست...




ز هر جا بگذرد تابوت من ،

فرياد بر خيزد ،

چه سنگين ميرود ، اين مرده

از بس آرزو دارد...




نظر يادتون نره...





نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 11:11 توسط lucifer| |


نمي دانم چرا رفتي ؟



شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني ، ترا با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا کردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

پس از يک جستجوي نقره اي

در کوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گل هايي که در تنهايي ام روييد ، با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمنّاي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشم هايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد

وا کردم

نمي دانم چرا رفتي

نمي دانم چرا ، شايد خطا کردم

و تو بي آن که فکر غربت چشمان من باشي

نمي دانم کجا ، تا کي ، براي چه ،

ولي رفتي و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد

و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره

با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بال هايش غرق اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو

تمام هستي ام را از دست خواهد رفت

کسي حس کرد من بي تو

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد

کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آن که مي دانم تو هزگز ياد من را

با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام

برگرد !




نظر يادتون نره...


نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 2:25 توسط lucifer| |

 ندارم فرصتی تا لحظه ی مرگ 


بود بر شاخه هایم آخرین برگ 


تو پنداری که شب چشمم به خواب است 

ندانی این جزیره غرق آبست 

به حال گریه می خوانم خدا را 

به حال دوست می جویم شما را 

زبس دل سوی مردم کرده ام من 

در این دنیا تو را گم کرده ام من 

مرا در عاشقی بی تاب کردی 

کجا هستی دلم را آب کردی 

نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست 

که پیش روی ما غمگین حصاریست 

بود روز تو برای ما شب تار 

صدایت می رسد از پشت دیوار 

کلام نازنینت مهر جوش است 

صدایت در لطافت چون سروش است 

بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست 

شب ما بهر تو همگام روز است 

به وقت صبح تو ما را شب آید 

در آن هنگامه جانم بر لب آید 

کویرم من، تو گلشن باش ای یار 

به تاریکی تو روشن بــاش ای یار




نظر يادتون نره...

نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 12:52 توسط lucifer| |
ويژه : 

محمد رضا جلائي پور، در ارسال نامه اي ضمن دعوت از آقاي خاتمي

 به بيان چهل دليل براي شرکت مجدد ايشان پرداخته اند. ( مخالفان بخوانند) 


سلام..

خوبيد ، خوشي.

دلم نيومد بزارم اينجا چند ماهي سوت و كور بمونه.

چيز زيادي ندارم ولي خب هميشه گفتن : ‹لنگه كفش هم در بيابان نعمتي است...›

چنتا سخن زيبا از دكتر شريعتي ، يك شعر درباره ي مرگ و 

همچنين ویدئو موزیک جدید و فوق العاده ویران کننده و 

محشر افشین به همراهی حسین تهی بنام  " خانم خشگله "...

بريم >>>>>>...

   



دكتر شريعتي :

هميشه از يك نفر كه آخر كلاس مينشست بدم ميومد ، به چند دليل.

اول اينكه كچل بود ، عينك ميزد ، سيگار ميكشيد و توي اون سن ازدواج كرده بود.

چند سال بعد همون شخص رو توي خيابون ديدم ، در حالي كه

خودم كچل بودم ، عينك ميزدم ، سيگار ميكشيدم و ازدواج كرده بودم...


  

نميدانم...

نميدانم پس از مرگم چه خواد شد...

نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ،

ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد .

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش ،

و او يكريزو پي در پي دم گرم و چموشش را در گلويم سخت بفشارد 

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد .

بدين سان بشكند ، هر دم سكوت مرگبارم را...* دكتر شريعتي *

 


اينم هم يك شعر زيبا در باره ي مرگ :


در انتظار مرگ هستم

آنهم مرگی زودتر از موعد،

زودتر از باور.

زودتر از دیگران؛

حتی پیرترین ها هم پس از من خواهند مرد...

می خواهم زار زنم،

گریه کنم،

فغان کشم،

مانند زنان جیغ زنم،

بر سر بکوبم،

زجه زنم،

با نگاهی مظلوم به مرده خویش بنگرم،

با نگاهی که سرشار از لبخند یخ زده ست؛

که سرشار از امید از دست رفته ست،

و همراه همان نگاه به خواب فرو روم.

خوابی چونان گران

که نشکند،

حتی در آن هیاهوی سوگواری؛

عجب آسوده خوابیست !!!

 

این همان لحظه ست؛

این همان لحظه ایست که برای همگان وحشت آور است

تا بدان حد

که حتی جرات فکر کردنش را نیز به دروغ از خیال خویش می دزدند.

همه جا ناگهان تاریک می شود.

و

فضایی که حتی نمی توانی درش پلک زنی،

از فرط تنگی.

آری !

گور !

منزلی مجلل به تزیینات گران؛

پرده سیمین عنکبوت بافت؛

شمیم تعفن در هوای سرشار از نومیدی؛

روشن ترین نور سیاه در جهان؛

اعلی ترین فرش بافته شده شده از الیاف خاک؛

همسایگانی با صفا،

که هر یک از دیگری مرده تر است !

و تو،

در جامه ای برازنده از کفن!

و این موشها و سوسکها هستند

که برای سیر کردن خویش،

در نقش خدمتگذاران این منزل،

آماده پذیرایی از خویش اند؛

... نه از تو .

 

آسوده بخواب،

آسوده؛

که تا تمام شدن تو

لحظه ای بیش نمانده.

این من نوش جانتان،

ای موذیان.

 

گاهی می خواهم فقط گریه کنم،

اگر غرور اجازه دهد!

ولی میدانم

که هرگز نتوانم

تا زنده ام!

مگر آن روزی که بر سر مرده ام

گریه می کنم!

که دیدی چه شد؛

دیدی چه شد ...

منبع : اينترنت


  


بالاخره ویدئو موزیک جدید و فوق العاده ویران کننده و

 محشر افشین به همراهی حسین تهی بنام  " خانم خشگله "

میتونم بگم یکی از بهترین  ویدئو موزیک های حسین تهی  واقعا شاد و بترکون.



دانلود :

Rapidshare         Direct Link   :   DVD High Quality


 Rapidshare        Direct Link   :   VCD Normal Quality


  


حكايت جالبيست كه فراموش شدگان ، فراموش كنندگان را هرگز فراموش نخواهند كرد.



در پناه حق ...

نوشته شده در سه شنبه 26 آذر1387ساعت 9:27 توسط lucifer| |

سلام.....

حال و احوالتون چطوره....

خیلی عجیب هستش نه...بعد از 2 ماه اینجا داره آپدیت میشه.....

اون آپ قبلی هم مربوط به اوایل اردیبهشت بودش که من فقط تاریخش رو عوض کردم..

دیدی زرایر جان.....من بی مرام نیستم......

این دفعه یه آپ عجیب قریب دارم براتون .

در طول وبلاگ گردی چند تن از دوستان , دیدیم ملت داستان دوست دارن.....

من هم رفتم دنبال از یکی از رفقا یه نوشته ای گرفتم , فقط نظر بدین در باره اش تا برم بهش بگم.

خب بریم.......



این چند خط شعری هستش که محسن چاوشی به همراهی علی جعفری میخونن...

خیلی تمیز بود ، اصل شعر رو میزارم....

(اصلش اینه و ادامه اش تکرار بعضی از همین قسمت ها هستش.)

چی بگم از کجا بگم , دردم رو با کیا بگم , بهتره که دم نزنم , حرفی از عشقم نزنم ,

 

از عشقی که گم شد و رفت , عاشق مردم شد و رفت , عشقی که بی فروغ(!) نبود , برای من دروغ نبود ,

 

بغضی نشسته تو(و) گلوم , وقتی نشستی روبروم ,

 

من از خودم چرا بگم , باید از اون چشات بگم , خیره توچشم مست تو ,

 

دست می دم به دست تو ,

 

دل از زمونه می کنم , حرف دلم رو میزنم , چه حالتی داره چشات , نرگس بیماره چشات ,

 

چشم تو خوابم می کنه , مست و خرابم میکنه

 

وقتی نشستی رو به من , از عاشقی بگو به من , بزار چشات دل ببره ,

 

اینطوری باشه بهتره.

 

MohsenCHavoshi_FT_AliJa’fari





این هم شبه داستانی که گفتم.....

از یکی از دوستان گلم.....

فقط خواهشا نظرتون رو بگید , تا بهش بگم......



نام داستان : مناظره(!)

*: خسته شدم.

**: از چی ؟؟

*: از این همه درد و رنج , از این همه ظلم ستم , از این همه سختی مشقت...بازم بگم...؟!

**: اما بالاخره روزی تموم میشن , بالاخره آسایش رو هم می بینی..

*: اما کی.....تا کی باید صبر کرد....نه.....تموم بشو نیست.......به جز مرگ.

**: مرگ !!

*: آره...باید بمیری تا از دست این همه بدبختی و دردسر نجات پیدا کنی...

**: پس آدم ضعیفی هستی , آدمی که به خاطر راحتی خودش دوست نداره یه کم

مشکلات رو تحمل کنه.


*: اشتباه می کنی , من ضعیف نیستم , اتفاقا صبور هم هستم , ولی بالاخره منم آدمم ,

صبرم تموم میشه.


**: دلیلت قانع کننده نیست....داری خودت رو گول می زنی.

*: کجا گول زدم , اصلا برای چی گول بزنم , چه فایده ای داره , آخرش که چی ..

**: ببین , باز داری خودت رو با دلایل بیخودت قانع می کنی , تنها تو نیستی که توی زندگیت

دچار سختی شدی , دچار درد شدی , روزی هزار بار آرزوی مرگ کردی , خیلی از آدم های

دیگه هم هستن مثل تو , اما اون ها هیچوقت نا امید نمیشن , همیشه در تلاش هستن ,

می دونی چرا؟


*: نه بگو......

**: چون هر وقت کم میارن یادشون میاد که خدایی هست , کسی هست که در بدترین

شرایط کمکشون کنه , کسی هست که توی تنهاییاشون کمکشون باشه.


*: پس کجاست , چرا من نمیبینم , مگه من تنها نیستم , مگه من هم این درد رو رنج رو

ندارم , پس کجاست , بگو دیگه خدا کجاست؟؟


**: همینجا.....در کنار من , همراه تو , توی بیرون , توی آسمون , همه جا....خدا همه جا

هست این تویی که باید بخوایش تا اون هم خودش رو نشون بده , هرچند خدا بلا استثنا (!)

به همه کمک میکنه , یاریشون میکنه , حتی به خود تو...


*: پس چرا من هنوز تنهام , پس چرا هیچی به جز سیاهی نیست....

**: از خودت بپرس..

*: حالا که دارم از تو میپرسم , نمیخوای جوابم رو بدی..

**: باز هم میگم , تا خودت نخوای هیچ اتفاقی نمیفته.

*: من میخوام , خیلی وقته که منتظر یک اتفاقم , اتفاقی که زندگیم رو عوض کنه , اتفاقی

که من رو از پوچی در بیاره , اتفاقی که من رو به آینده امیدوار کنه...اما فکر نکنم دیگه یک

اتفاق من رو متحول کنه....

 
**: چرا؟

*: چون من دیگه این تنهایی رو دوست دارم , چون این سکوت تلخ رو با سیاهیش دوست

دارم ..


**: چرا دوست داری ؟

*: چون آرامش بخشه , چون راحتی , چون میتونی برای خودت زندگی کنی ..

**: اما اطراف تو که سیاهی نیست , تو که تنها نیستی ..

*: سیاهی نیست ؟....تنها نیستم؟...


**: آره..تو تنها نیستی.......تو دوستانت رو داری , تو خانواده ات رو داری , تو کسی رو داری

که بهش عشق می ورزی.


*: دوست؟؟...کدوم دوست...مثل اینکه حالت خرابه...آخه توی این زمونه برای آدم دوستی

هم میمونه , کسی هست که سعی نکنه زیابت رو بزنه ....دوستانی که روبروی آدم بهت

وفادارن , ولی از پشت خنجرت میزنن...من هیچوقت این چنین دوستانی رو نمیخوام.


**: خانوادت چی ؟...تا حالا به صورت مادرت نگاه کردی.....

*: آره...زیاد....این دیگه چه سؤالی هستش که می پرسی؟!

**: چی دیدی؟

*: چین و چروک هایی که این زمونه و آدماش باعث و بانیش هستند.

**: دوباره نکاه کن....بادقت....توی چشاش...توی اونها عشق رو نمیبینی...توی اونجا

احساس مادر به فرزندش رو نمیبینی....این چیزی هستش که هیچوقت تنهات نمیزاره ,

همیشه به دنبال تو , نگران تو و مراقب توست...


*: پس این سیاهی چیه؟؟

**: گفتم که , تو اطرافت سیاهی نیست , همه چی رنگیه...اما این رو هم بدون که بدون

وجود سیاهی این رنگ ها معنی پیدا نمیکنن...کافیه چشمات رو باز کنی و از خواب بلند

بشی تا ببینیشون.


*: من که خواب نیستم و چشم هام هم بازه , همه چی ر و هم میبینم , شهرها , دولت ها ,

خیابون ها , آدم هایی که که از صبح تا شب میرن دنبال یک لقمه نون واسه زن و بچه

هاشون...

**: نه تو چشمات بستست , به خودت برگرد , به اصل بنگر , به زیبایی های خلقت , از خواب

بلند شو , از خواب غفلت....


*: خواب غفلت؟؟

**: آره.....من باید برم..

*: چرا....من هنوز کلی سؤال دارم , از کی بپرسم , با کی مشورت کنم .

**: با خودت مشورت کن......به غیر از خود آدم هیچکس نمیتونه به خودش کمک کنه.

*: باشه پس برو , تو هم من رو تنها بزار.....راستی نگفتی اسمت چیه....

**: فکر میکردم تا حالا فهمیدی....من کسی نیستم , من خود تو هستم.

نویسنده : Xman


نظر فراموش نشه.....من قول دادم بهش.......    





خب این هم تکست آهنگ یاس به نام درد و دل

 (کم و کسری داره به بزرگواریتون ببخشید) + لینک دانلود :

میدونی یه حرفایی هست که ممکنه آدم روش نشه بزنه

ولی اگه تو دلت بمونه یه عقده میشه , بیا با هم درد و دل کنیم , این قصه ی منه.


****

زنگ مدرسه خورد , همه کتاب و دفتر , جمع کردنُ واسه ادامه رفتن

همه شاد از اینکه حالا برن خونه خب چیزی نیست که اونا رو برنجونه ,

 ولی خونه واسه من بود طور دیگه , یاس داستانشُ اگه بتونه میگه

توُ دلم به همکلاسی ها گفتم خوش به حالت , همیشه اساس ماها بوده پشت وانت

تو باید الان بری تکالیفُ بنویسیُ بعد بشینی به تماشای تلویزیون

بابا سر ِ شام به بچه اش بنازه پس , فردا سر حالی سر ِ کلاس درس

ولی من نمیخوام که برم خونه , واسه چی برم حالا که دلم خونه

وقتی که دردها من ُ دوره کردن , مثل طناب دار پیچیدن به دور گردن


****

من خیلی تنهام , توُ دلم خیلی حرفاست , می خونم از دردام , بیا غمُ از دلم بردار

من تنهام , توُ دلم حرفاست , می خونم از دردام , بیا غمُ از دلم بردار


****

میشینمُ فکر میکنمُ به خودم میگم آیا , داستان من بدتر نبود از بینوایان

قصه ی روز فرار ما به یه شهر مرزی تو اتاق بی چراغ ُ یه شمع قرضی

توُ خونه ای که از بیماری مادر تب کرد ُ پول دارو نبود , یعنی باید صبر کرد

تا کِی , کی به داد این حس برسه , وجوده من پر از دردُ استرس ِ

هر چی دادُ و فریاد زدمُ هرچی اشک , انگار صدام می پیچید , به خودم برمی گشت

توُ خونهُ خیابونُ حتی هنگام درس , توی فکر اینکه فردا دمه زندان قصر

چطور باید 8 ساعت به کوب بشینم تا بابامُ از پشت شیشه یه رب ببینم

مهم نبود زندگی کنم با نون خشک , مهم اینه که کودکی منُ قانون کشت


****

من خیلی تنهام , توُ دلم خیلی حرفاست , می خونم از دردام , بیا غمُ از دلم بردار

من تنهام , توُ دلم حرفاست , می خونم از دردام , بیا غمُ از دلم بردار


****

نمیخوای بمیری شیرینی جون آدم ِ , دلیل من واسه ی زندگی خونوادم ِ

خونواده ای که روز خوشی نداشتن , خواستن ولی دشمنا نزاشتن

نترس خدا تو رو واسه درد انتخاب کنه , چون این دردا قبلا روی یاس امتحان شده

واسه خدا بودم مثل موش آزمایشگاه , نتیجه ها روبرو شده باز با اشکال

مشکلاتی که میخونم تا یه گوشه ی دردم , جبران بشه , نمیخوام دنبال سوژه بگردم

سوژه زنگیم ِ که من شدم یه سره ویران , ولی مهم اینه هنوزم هستم پسر ایران

آره کمر من زیر این بار خمیده شد ولی قدرتی توی وجودم دمیده شد

من به آینده های روشنم اعتقاد دارم چون که آینده ها هم به من اعتماد دارن


****

من خیلی تنهام , توُ دلم خیلی حرفاست , می خونم از دردام , بیا غمُ از دلم بردار

من تنهام , توُ دلم حرفاست , می خونم از دردام , بیا غمُ از دلم بردار

نترس خدا تو رو واسه درد انتخاب کنه , چون این دردا قبلا روی یاس امتحان شده

شاید بگی که یاس همه ی حرفاش شعاره ولی به خدا روزای خوبم انگشت شماره


خیلی آهنگ خداییه......یک کار اجتماعی قوی.......


  دانلود آهنگ....


 



برای ایندفعه فکر کنم بس باشه........

منتظر نظراتتون هستم......


پیروز و سربلند باشید.......بای.  

 

نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 4:30 توسط lucifer| |
سلام، از lucifer خبري نيست؟؟؟

اومدم اپ كنم!


www.luciferlovely.sub.ir
ادرس ورودي ديگه بلاگ است و اما اپ جديد:
زياد از جك خبري نيست!

ه كسي خواهد ديد ؟
  مردنم را بي تو
   گاه مي‌انديشم
 خبر مرگ مرا با تو چه كس مي‌گويد ؟
  آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي
    روي خندان تو را كاشكي ميديدم
 شانه بالا زدنت را بي قيد
  و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
    و تكان دادن سر ...
چه كسي باور كرد ؟
  جنگل جان مرا
   آتش عشق تو خاكستر كرد ...
  ميتوانی تو به من زندگاني بخشي
  يا بگيري از من آنچه را مي‌بخش


http://joksms.irlook.com

زندگی به امواج دریا مانند است

چیزی به ساحل می برد و

چیزی دیگر را می شوید

چون به سرکشی افتد

انبوه ماسه ها را با خود می برد

اما تواند بود

که تخته پاره ای نیز با خود به ساحل آورد

تا کسی بام کلبه اش را بدان بپوشاند

http://joksms.irlook.com

 

خدا و كودك

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:

مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: در ميان تعداد بسياري از فرشتگان ، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد

اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه،گفت : اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد ، تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود

 

کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟...

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتة تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.

 

کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات  دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.

 

کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟

خداوند گفت : فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود .

 

کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارة من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود

 

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.

کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.

او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:

خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد..

خداوند شانة او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهميتي ندارد، مي تواني او را ...

***  مـادر ***

صدا کني

واهنده مغربی در صف بزازان حلب می گفت : ای خداوندان نعمت ، اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت ، رسم سوال از جهان برخاستی .

اى قناعت ! توانگرم گردان

كه وراى تو هيچ نعمت نيست

 

گنج صبر، اختيار لقمان است

هر كه را صبر نيست ، حكمت نيست



من به دو چيز عشق مي ورزم :

يكي تو و ديگري وجود تو

به دو چيز اعتقاد دارم :

يكي خدا وديگري تو

من در اين دنيا دو چيز ميخواهم :

يكي تو وديگري خوشبختي تو

من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم :

يكي تو وديگري برای با تو موندن

تا همیشه دوستت دارم.


من خدا را با معجزه می ­شناسم،
كابوست معجزه ­ای بود كه بر خوشبختی من نازل شد،
و اینك باور می ­كنم كه خدا هم مرا فراموش كرده است،
چرا كه دیگر معجزه ­ای نیست.
شاید معجزه ­ای دیگر، چرا كه او هست.

 

با تشکر از سیاوش جان که این شعر را فرستادند

ن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا ميگن: مرسی خوبم!سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، ميگن: عليک سلام! ... نقاشيشون بهتر ميشه (بتونه کاری و رنگ آميزی و ...!(Aسن ۱۶ سالگی: يعنی يه عاشق واقعين! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن!سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ريزن! ... بهشون بی وفايی شده! ... (کوران حوادث!)سن ۱۸ سالگی: ديگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خيابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی يه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون يه آدم به تمام معناست!سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو يه کور و کچلی می گيره! می دونم!سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!سن ۲۲ سالگی: خوش تيپ باشه! پولدار باشه! تحصيلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... (آخ که چی نباشه!(سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن!سن ۲۴ سالگی: زياد مهم نيست که چه ريختيه يا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چيزی که نرسيديم برسونه!سن ۲۵ سالگی: اااااااه! پس چرا ديگه هيچکی نمياد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!سن ۲۶ سالگی: يه نفر مياد! ... همين خوبه! ... بــــــــــله!سن ۲۷ سالگی: آخيـــــــــــش!سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نميومدی

نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 23:52 توسط | |
اي فرزندان آدم ،

من بي نيازي هستم كه نيازمند نمي شوم

مرا در آنچه به تو امر كرده ام اطاعت كن تا تو را آن چنان بي نياز كنم كه نيازمندنشوي

اي فرزند آدم ،

من زنده اي هستم كه نمي ميرم ، مرا در آن چه به تو امر كرده ام اطاعت كن

 تا تو را زندگي اي بخشم كه نميري

اي فر زند آدم ،

من به هر چه مي گويم « باش » ، مي شود

مرا در آن چه به تو امر كرده ام اطاعت كن تا تو را چنان قرار دهم

كه به هر چيز بگويي « باش » ، بشود.

                                           به نقل از كتاب « بسوي خود سازي »
                                                   از استاد مصباح تبريزي.

نوشته شده در چهارشنبه 26 دی1386ساعت 2:40 توسط lucifer| |