چند لحظه با من...
اگر دوست داری ، با من باش و چند لحظه ای رو با من سپری کن...
سالها پیش از این زیر یک سنگ ، گوشه ای از زمین ، من فقط یک کمی خاک بودم ، همین ، یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی آسمان ها بود، آرزویش همیشه دیدن آخرین قله ی کهکشان بود، خاک هر شب دعا کرد ، یک شب ، آخر دعایش اثر کرد، یک فرشته تمام زمین را خبر کرد و خدا ، تکه ای خاک برداشت ، آسمان را در آن کاشت ، خاک را توی دستان خود ورز می داد ، روح خود را به او قرض می داد ، خاک در دست خدا نور شد ، پرگرفت از زمین دور شد . نظر فراموش نشه...
راستی من همان خاک خوشبختم ، پس چرا گاهی از خدا دور هستم؟
نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت
15:0 توسط lucifer| |




