تبليغاتX
چند لحظه با من... - از خدا دورم !!!

چند لحظه با من...

اگر دوست داری ، با من باش و چند لحظه ای رو با من سپری کن...


سالها پیش از این زیر یک سنگ ،

 گوشه ای از زمین ،

من فقط یک کمی خاک بودم ، 

همین ،

یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی آسمان ها بود، 

آرزویش همیشه دیدن آخرین قله ی کهکشان بود،

 خاک هر شب دعا کرد ،

یک شب ،

آخر دعایش اثر کرد،

 یک فرشته تمام زمین را خبر کرد

و خدا ،

تکه ای خاک برداشت ،

آسمان را در آن کاشت ، 

خاک را توی دستان خود ورز می داد ،

 روح خود را به او قرض می داد ،

 خاک در دست خدا نور شد ،

 پرگرفت از زمین دور شد .

راستی من همان خاک خوشبختم ، پس چرا گاهی از خدا دور هستم؟


نظر فراموش نشه...

نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 15:0 توسط lucifer| |